



وبینار زخمهایی که ازدواج میکنند
وبینار زخمهایی که ازدواج میکنند
بلیتهای وبینار
توضیحات
زخمهایی که ازدواج میکنند
سومین و آخرین وبینار از سهگانه
«چیزهایی که اسمشان عشق نیست»
ما همیشه عاشق کسی نمیشویم که برایمان مناسب است.
گاهی عاشق کسی میشویم که برای زخمهایمان آشناست.
کسی که باید برای بهدست آوردنش بجنگیم.
کسی که باید ثابت کنیم لیاقتش را داریم.
کسی که باید نجاتش دهیم.
کسی که دوستمان دارد، اما نه آنقدر که خیالمان راحت شود.
کسی که سرد است.
دور است.
دستنیافتنی است.
یا شاید کسی که قرار است با پول، زیبایی، قدرت یا جایگاهش چیزی را در ما جبران کند.
بعد اسم تمام این کششها را میگذاریم:
«عشق»
اما شاید سؤال مهمتری وجود داشته باشد:
«واقعاً من عاشق این آدم شدهام، یا زخمی در من او را انتخاب کرده است؟»
چرا «این آدم»؟
میلیاردها انسان در دنیا وجود دارند.
اما همه آنها برای ما جذاب نیستند.
یکی را میبینیم و هیچ اتفاقی نمیافتد.
یکی دیگر را میبینیم و چیزی درونمان روشن میشود.
یکی مهربان است، امن است، قابل اعتماد است...
اما میگوییم:
«حسی بهش ندارم.»
و بعد ممکن است جذب کسی شویم که:
مبهم است.
سرد است.
دستنیافتنی است.
باید برای توجهش بجنگیم.
یا حتی از همان ابتدا میدانیم انتخاب آسانی برای زندگی نیست.
پس سؤال فقط این نیست که:
«چه کسی برای من مناسب است؟»
سؤال عمیقتر این است:
«چه چیزی در من تعیین میکند چه کسی برایم جذاب باشد؟»
شاید بعضی انتخابها، قبل از آشنایی ما شروع شده باشند.
قبل از اولین قرار.
قبل از اولین پیام.
قبل از اولین بوسه.
و حتی قبل از اینکه آن آدم را بشناسیم.
در تجربههای قبلی ما.
در خانواده.
در کودکی.
در نوجوانی.
در رابطههایی که قبلاً داشتهایم.
در تجربه طرد شدن.
در مقایسه شدن.
در نادیده گرفته شدن.
در ترس از رها شدن.
در نیاز به تأیید شدن.
و در باورهایی که شاید حتی ندانیم درباره خودمان داریم.
ما وارد رابطه نمیشویم در حالی که یک صفحه سفید هستیم.
هرکدام از ما، گذشتهای را با خودمان وارد رابطه میکنیم.
و گاهی...
دو نفر ازدواج نمیکنند؛ دو گذشته با هم ازدواج میکنند.
زخمها همیشه ما را از عشق دور نمیکنند.
گاهی ما را به سمت یک مدل خاص از عشق میبرند.
اگر در عمق وجودم باور داشته باشم که دوستداشتنی نیستم...
ممکن است جذب کسی شوم که مجبور باشم دائماً عشقش را به دست بیاورم.
اگر از رها شدن میترسم...
ممکن است کوچکترین فاصله را نشانه پایان رابطه ببینم.
اگر ارزشمندی خودم را به موفقیت گره زده باشم...
ممکن است شریک زندگی را نه فقط برای خودش، بلکه برای جایگاه، پول یا اعتباری که به من میدهد انتخاب کنم.
اگر یاد گرفته باشم برای دوست داشته شدن باید دیگران را نجات بدهم...
ممکن است بارها عاشق آدمهایی شوم که نیاز دارند نجات داده شوند.
و بعد فکر کنیم:
«عجیبه... چرا همیشه آدمهای مشابه سر راه من قرار میگیرند؟»
شاید آنها همیشه سر راه ما قرار نمیگیرند.
شاید ما از میان آدمهای مختلف، دوباره همان الگوی آشنا را انتخاب میکنیم.
در وبینار «زخمهایی که ازدواج میکنند» چه اتفاقی میافتد؟
قسمت اول | چرا عاشق این آدم شدم؟
چه چیزی انتخاب عاطفی ما را شکل میدهد؟
چرا از میان آدمهای مختلف فقط بعضیها برایمان جذاب میشوند؟
خانواده و تجربههای گذشته چه نقشی در انتخاب شریک دارند؟
چرا بعضی افراد بارها یک تیپ مشابه را انتخاب میکنند؟
چرا گاهی کسی که برایمان مناسب است، بهاندازه کسی که برایمان سخت است جذاب نیست؟
و مهمتر:
«من او را انتخاب کردم، یا الگوهای من او را انتخاب کردند؟»
قسمت دوم | زخمهایی که بهجای ما انتخاب میکنند
همه ما درباره خودمان، دیگران و رابطه باورهایی داریم.
بعضی از این باورها را میشناسیم.
بعضی دیگر آنقدر عمیقاند که اصلاً متوجه حضورشان نیستیم.
ممکن است جایی درون خودمان باور داشته باشیم:
«آخرش من را ترک میکنند.»
«به اندازه کافی خوب نیستم.»
«نمیشود به آدمها اعتماد کرد.»
«برای دوست داشته شدن باید خودم را ثابت کنم.»
«اگر مراقب همهچیز نباشم، اتفاق بدی میافتد.»
«نیازهای دیگران از نیازهای من مهمتر است.»
و بعد این باورها فقط روی احساس ما اثر نمیگذارند.
روی انتخابهای ما هم اثر میگذارند.
در این قسمت وارد مفهوم طرحوارهها میشویم:
طرحواره چیست؟
چگونه شکل میگیرد؟
چرا خودمان همیشه متوجه طرحوارههایمان نیستیم؟
چگونه یک باور عمیق میتواند روی انتخاب شریک، رفتار ما و حتی آینده رابطه اثر بگذارد؟
قسمت سوم | چرا همیشه یک مدل آدم؟
رابطه عوض میشود.
اسم آدم عوض میشود.
چهره عوض میشود.
شهر عوض میشود.
شرایط عوض میشود.
اما چند ماه که میگذرد...
احساس آشنا برمیگردد.
باز هم باید برای توجه بجنگیم.
باز هم میترسیم رها شویم.
باز هم نجاتدهنده شدهایم.
باز هم طرف مقابل دور است.
باز هم ما بیشتر میخواهیم و او کمتر.
و یک روز میگوییم:
«چرا من همیشه با همین مدل آدمها وارد رابطه میشوم؟»
شاید پاسخ در «شانس بد» نباشد.
شاید یک الگوی تکرارشونده وجود دارد.
در این قسمت تلاش میکنیم الگوی تکرارشونده انتخاب عاطفی خودمان را پیدا کنیم.
قسمت چهارم | همسطح یا چند پله بالاتر؟
«من آدم معمولی نمیخوام.»
«باید از من موفقتر باشه.»
«باید پولدارتر باشه.»
«باید خیلی خاص باشه.»
«باید همه وقتی میبیننش بگن واو.»
داشتن معیار برای انتخاب شریک زندگی ایرادی ندارد.
اما یک سؤال مهم وجود دارد:
چرا این معیار برای من مهم است؟
آیا موفقیت طرف مقابل برای من یک ارزش واقعی است؟
یا قرار است موفقیت او، احساس کمبود من را جبران کند؟
آیا زیبایی او برایم مهم است؟
یا تأییدی است که میخواهم از نگاه دیگران بگیرم؟
آیا دنبال یک شریک توانمندم؟
یا کسی را میخواهم که با بودن کنارش احساس کنم خودم ارزشمندتر شدهام؟
در این قسمت درباره تفاوت میان:
معیار سالم
و
معیار جبرانی
صحبت میکنیم.
قسمت پنجم | شریک زندگی یا مدرک اثبات ارزش من؟
گاهی ما فقط با یک انسان ازدواج نمیکنیم.
با چیزی که او نمایندگی میکند ازدواج میکنیم.
پول.
زیبایی.
قدرت.
تحصیلات.
شهرت.
خانواده.
سبک زندگی.
جایگاه اجتماعی.
و گاهی حضور او تبدیل میشود به مدرکی برای اثبات یک جمله:
«دیدید من هم ارزشمندم؟»
اینجاست که باید یک سؤال سخت از خودمان بپرسیم:
«اگر هیچکس قرار نبود شریک زندگی من را ببیند، باز هم همین آدم را انتخاب میکردم؟»
قسمت ششم | همسر یا ناجی؟
گاهی انتخابمان یک مأموریت پنهان دارد:
«او باید من را خوشحال کند.»
«او باید تنهایی من را تمام کند.»
«او باید اعتمادبهنفسم را درست کند.»
«او باید امنیتی را که نداشتم به من بدهد.»
«او باید زندگیای را که نتوانستم بسازم برایم بسازد.»
«وقتی ازدواج کنم حالم خوب میشود.»
اما:
ازدواج درمانگر نیست.
یک رابطه سالم میتواند حمایتکننده باشد.
میتواند امن باشد.
میتواند به رشد ما کمک کند.
اما قرار نیست یک انسان دیگر مسئول ترمیم تمام کمبودهای زندگی ما شود.
در این قسمت درباره تفاوت شریک زندگی و ناجی صحبت میکنیم.
قسمت هفتم | وقتی دو زخم با هم وارد رابطه میشوند
مشکل فقط طرحوارههای من نیست.
طرف مقابل هم گذشتهای دارد.
ترسهایی دارد.
باورهایی دارد.
دفاعهایی دارد.
حالا تصور کنید:
یک نفر از رها شدن میترسد.
و دیگری هنگام فشار عاطفی فاصله میگیرد.
اولی نزدیکتر میشود.
دومی عقبتر میرود.
اولی بیشتر میترسد.
بیشتر سؤال میکند.
بیشتر کنترل میکند.
دومی بیشتر خفه میشود.
و بیشتر فاصله میگیرد.
هرکدام رفتار دیگری را تبدیل به مدرکی برای اثبات باور قبلی خودش میکند.
یکی میگوید:
«دیدی؟ آخرش منو ول میکنن.»
و دیگری میگوید:
«دیدی؟ رابطه یعنی از دست دادن آزادی.»
اینجاست که دیگر فقط دو آدم با هم درگیر نیستند.
دو زخم دارند با یکدیگر میجنگند.
قسمت هشتم | عشق یا جبران؟
حالا به سؤال اصلی میرسیم.
آیا من این آدم را برای خودش میخواهم؟
یا برای احساسی که درباره خودم به من میدهد؟
آیا دوستش دارم؟
یا میخواهم توسط او تأیید شوم؟
آیا عاشقش هستم؟
یا از تنها ماندن میترسم؟
آیا واقعاً او را انتخاب کردهام؟
یا میخواهم با بهدست آوردنش چیزی را به خودم، خانوادهام یا گذشتهام ثابت کنم؟
آیا میخواهم کنارش زندگی کنم؟
یا میخواهم نجاتش دهم؟
گاهی مرز میان عشق و جبران، بسیار باریکتر از چیزی است که تصور میکنیم.
قسمت نهم | یک شریک «بهاندازه کافی خوب»
شاید یکی از خطرناکترین تصورات درباره عشق این باشد که:
«یک نفر جایی وجود دارد که باید کاملاً مناسب من باشد.»
کسی که:
همیشه من را بفهمد.
همیشه جذاب باشد.
همیشه هیجان ایجاد کند.
هیچ زخمی نداشته باشد.
هیچ نقطه ضعفی نداشته باشد.
هم موفق باشد.
هم ثروتمند.
هم مهربان.
هم جذاب.
هم آرام.
هم هیجانانگیز.
اما انتخاب شریک زندگی، انتخاب یک انسان واقعی است.
نه یک شخصیت خیالی.
در این قسمت بررسی میکنیم:
چه معیارهایی واقعاً در یک رابطه بلندمدت اهمیت دارند؟
بلوغ روانی را چگونه تشخیص دهیم؟
کشش چقدر مهم است؟
ارزشهای مشترک چقدر مهماند؟
سازگاری چه نقشی دارد؟
و چگونه بین:
کشش + ارزش + سازگاری
تعادل برقرار کنیم؟
یک تمرین قبل از وبینار
به سه نفری فکر کنید که بیشترین کشش عاطفی را نسبت به آنها تجربه کردهاید.
لازم نیست حتماً با هر سه وارد رابطه شده باشید.
فقط اسمشان را برای خودتان بنویسید.
حالا از خودتان بپرسید:
چه ویژگی مشترکی بین آنها وجود داشت؟
آیا باید برای توجهشان تلاش میکردم؟
آیا سرد یا دستنیافتنی بودند؟
آیا نیاز داشتند نجاتشان بدهم؟
آیا حضورشان باعث میشد احساس ارزشمندی بیشتری کنم؟
آیا از دست دادنشان برایم ترسناکتر از چیزی بود که منطقی به نظر میرسید؟
آیا در کنارشان احساس آشنایی عجیبی داشتم؟
و بعد سؤال آخر:
«این آدمها چه احساسی را در من تکرار میکردند که قبلاً تجربهاش کرده بودم؟»
شاید جواب این سؤال، بخشی از الگوی انتخاب عاطفی شما را نشان دهد.
«زخمهایی که ازدواج میکنند» برای شماست اگر:
بارها وارد رابطههای مشابه شدهاید.
همیشه جذب یک تیپ مشخص میشوید.
نمیدانید چرا آدمهای امن برایتان بهاندازه آدمهای سخت جذاب نیستند.
در آستانه ازدواج هستید و درباره انتخابتان تردید دارید.
معیارهای زیادی دارید اما نمیدانید کدامیک واقعاً متعلق به خودتان است.
بعد از شکست عاطفی میخواهید بفهمید چرا آن رابطه را انتخاب کردید.
احساس میکنید در رابطه همیشه باید خودتان را ثابت کنید.
بارها نقش نجاتدهنده را بازی کردهاید.
یا فقط میخواهید قبل از انتخاب شریک زندگی، خودِ انتخابکننده را بشناسید.
شاید قبل از شناخت آدم مناسب، باید انتخابکننده را بشناسیم.
خیلی وقتها میپرسیم:
چه کسی برای ازدواج مناسب است؟
چه ویژگیهایی داشته باشد؟
چقدر درآمد داشته باشد؟
چه خانوادهای داشته باشد؟
چقدر زیبا باشد؟
چقدر تحصیلکرده باشد؟
چقدر شبیه من باشد؟
اما شاید یک سؤال باید قبل از تمام این سؤالها پرسیده شود:
«من با کدام نسخه از خودم دارم انتخاب میکنم؟»
نسخه بالغ من؟
نسخه تنهای من؟
نسخه ترسیده من؟
کودک طردشده من؟
بخش تشنه تأیید من؟
بخش نجاتدهنده من؟
یا بخشی از من که میخواهد چیزی را به دنیا ثابت کند؟
چون ممکن است آدم بسیار خوبی روبهروی ما باشد...
اما اگر انتخابکننده را نشناسیم، باز هم انتخابمان آگاهانه نخواهد بود.
سهگانه «چیزهایی که اسمشان عشق نیست»
در اولین مواجهه رفتیم سراغ:
اتاق خواب هزارنفره
و پرسیدیم:
مرز وفاداری کجاست؟
در دومین مواجهه رسیدیم به:
عاشقانههای تاکسیک
و پرسیدیم:
در این رابطه چقدر از من باقی مانده است؟
و حالا در آخرین مواجهه میرسیم به:
زخمهایی که ازدواج میکنند
و سؤال نهایی را میپرسیم:
«چه کسی درون من عاشق شده است؟»
سه وبینار.
سه لایه.
رفتار
رابطه
ریشه
از خیانت شروع کردیم.
به وابستگی رسیدیم.
و حالا به انتخاب میرسیم.
چون شاید برای ساختن یک رابطه متفاوت، فقط نباید آدم متفاوتی پیدا کنیم.
شاید اول باید بفهمیم چرا همیشه همان آدم را انتخاب میکنیم.
زخمهایی که ازدواج میکنند
سومین و آخرین مواجهه از سهگانه «چیزهایی که اسمشان عشق نیست»
۱۱ شهریور
ساعت ۱۸:۰۰
دکتربیتاحسینی
ظرفیت حضور در وبینار محدود است.
یک سؤال را با خودتان به آخرین وبینار بیاورید:
«اگر هیچ زخمی برای جبران کردن نداشتم، باز هم همین آدم را انتخاب میکردم؟»







